محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4730

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خراسان را مىكشد و از بعضيشان نامه اى پيش وى آمد كه نوشته بود زمين تباه شد ، به ابو ايوب خوزى گفت : « عبد الجبار شيعيان ما را نابود كرد و اين كار را از آن رو مىكند كه قصد خلع كردن دارد . » گفت : « تدبير آن سخت آسان است ، به او بنويس كه آهنگ غزاى روم دارى و او سپاهيان خراسان را با يكه سواران و سران قوم سوى تو مىفرستد و چون از آنجا برون شدند هر كه را خواهى آنجا فرست كه مقاومت نيارد كرد . » گويد : منصور به عبد الجبار چنان نوشت كه پاسخ داد : « تركان بجوشيده‌اند و اگر سپاهيان را پراكنده كنم خراسان از دست برود . » گويد : منصور نامه را پيش ابو ايوب افكند و گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « عنان خويش را به كف تو داد . به او بنويس كه خراسان براى من از جاهاى ديگر مهمتر است و سپاهيان را از نزد خويش پيش تو مىفرستم . » آنگاه سپاهيان سوى وى فرست كه در خراسان باشند و اگر آهنگ خلع كردن داشت گردن وى را بگيرند . گويد : و چون نامه به عبد الجبار رسيد به دو نوشت كه خراسان هرگز بدتر از آن نبوده كه در اين سال هست ، اگر سپاهيان وارد آن شوند از گرانى به سختى افتند و هلاك شوند . گويد : وقتى نامه به منصور رسيد ، آن را پيش ابو ايوب افكند . ابو ايوب گفت : « چهرهء خويش را نمودار كرد كه خلع كرده ، با وى مناظره مكن . » گويد : پس منصور ، محمد بن منصور را سوى وى روانه كرد و دستور داد كه در رى بماند . محمد مهدى سوى عبد الجبار روان شد و خازم بن خزيمه را پيشاپيش به نزد وى فرستاد . پس از آن مهدى برفت تا در نيشابور فرود آمد . وقتى خازم بن خزيمه سوى عبد الجبار روان شد و خبر به مردم مروروذ رسيد از ناحيهء خويش سوى عبد الجبار رفتند و با وى نبرد آغاز كردند و نبردى سخت